شادی

شاد باش

 
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧  

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧  

peugeot307


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧  

در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی يكی از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:

سقراط، آيا می‌دانی من چه چيزی درباره دوستت شنيدم؟

سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزی به من بگويی، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذری. اين آزمون، پالايش سه‌گانه نام دارد.“

آشنای سقراط: ”پالايش سه‌گانه؟

سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه می‌خواهی بگويی. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگويی حقيقت است؟

آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيده‌ام و...“

سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبی. آيا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگويی، چيز خوبی است؟

آشنای سقراط: ”نه، برعكس...“ سقراط: ” پس تو می‌خواهی چيز بدی را درباره او بگويی، اما مطمئن هم نيستی كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقی مانده است: مرحله پالايش سودمندی. آيا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگويی، برای من سودمند است؟

آشنای سقراط: ” نه، نه حقيقتا.“

سقراط نتيجه‌گيری كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه می‌خواهی بگويی، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگويی؟

اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والايی رسيده بود.

اين همچنين توضيح می‌دهد كه چرا سقراط هيچوقت به ارتباط بهترين دوستش با همسرش پی نبرد


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧  

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧  

من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه

من ميگم چه قدر تو ماهي

تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه

من مي گم خيلي غريبم

تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم

من مي گم هدف وصاله

تو واي ميگي محاله

من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم

من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن

من ميگم خيلي ديوونم

تو ميگي آره مي دونم

من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست

من ميگم بشين كنارم تو ميگي دوستت ندارم

من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن

من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن

من ميگم قلبم رو نشكن

تو ميگي من مي شكنم من ؟

من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم

من ميگم شدم فراموش؟

تو ميگي نه ، رفتم از هوش

من ميگم كه رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيروون ؟

تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟

تو مي پرسي نا اميدي ؟
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
من ميگم تو خيلي نازي
تو ميگي غرق نيازي

من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم كردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب

من ميگم تنهايي سخته

تو ميگي اين دست بخته

من ميگم دل تو رفته

تو ميگي هفت روزه هفته من ميگم راه تو دوره

تو ميگي چاره عبوره

من ميگم مي خوام بشم گم

تو ميگي حرفاي مردم ؟

من ميگم نگذري ساده ؟

تو ميگي آدم زياده

من ميگم دل به تو بستن ؟

تو ميگي اينقده هستن

من ميگم تنهام ميذاري ؟

تو ميگي طاقت نداري ؟

من ميگم خدا به همرات

تو ميگي چه تلخه حرفات

من ميگم اهل بهشتي

تو ميگي چه سرنوشتي

من ميگم تو بي گناهي

تو ميگي چه اشتباهي

من ميگم كه غرق دردم

تو ميگي مي خوام بگردم

من ميگم چيزي مي خواستي ؟

تو ميگي تشنمه راستي

من ميگم از غم آبه

تو ميگي دلم كبابه

من مي گم برو كنارش

تو ميگي رفت پيش يارش

من ميگم با تو چيكار كرد ؟

تو ميگي كشت و فرار كرد

من ميگم چيزي گذاشته ؟

تو ميگي دو خط نوشته

من ميگم بختش سياهه

تو ميگي اون بي گناهه

من ميگم رفته كه حالا

تو مي گي مونده خيالا

من ميگم مي آد يه روزي

تو ميگي داري مي سوزي

من ميگم رنگت چه زرده

تو مي پرسي بر ميگرده ؟

من ميگم بياد الهي

تو ميگي كه خيلي ماهي من ميگم ماهت سفر كرد
تو ميگي تو رو خبر كرد ؟
من ميگم هر كي با ماهش
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي نه خيلي ديره

من ميگم خدا بزرگه

تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست

تو ميگي معشوق برنده ست

من ميگم به روزها شك كن

تو ميگي بهم كمك كن

من ميگم خدانگهدار

تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم كه تا قيامت

برو زيبا به سلامت

پشت تو آب نمي ريزم
كه نروندت عزيزم


مريم حيدر زاده

 


کلمات کلیدی: