شادی

شاد باش

 
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٧  

افق تاريك؛
دنيا تنگ؛
نوميدي توانفرساست.
مي‌دانم.


وليكن رهسپردن در سياهي
رو به سوي روشني زيباست؛
مي‌داني؟


به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غم‌هاي جان آزار؛ دل مسپار!

كه مرغان گلستان‌زاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادي -
نمي‌دانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايي را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمي‌دانند در پايان تاريكي؛ شكوه روشنايي را.

فريدون مشيری


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٧  

 

 

 

سلام

من اززمانی که وارددبيرستان شدم شيمی خيلی دوست داشتم.

اماخوب به اينکه يه روزی بخوام تودانشگاه اين رشته روبخوانم اصلا

فکرنمی کردم!به هرحال زدواين جورياشدبه هر حال باسه خودم آرزوی

موفقيت ميکنم


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥  


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥  

اگر روزی كسی از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگی چيست
بدو گويم كه چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غير از زندگی
 نيست
من آن دم چشم بر دنيا گشودم
كه بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خويشم آفريدند
مرا كی چاره ای جز زيستن بود
من اينجا ميهمانی ناشناسم
كه با ناآشنايانم سخن نيست
بهر كس روی كردم ، ديدم آوخ
مرا از او خبر ،‌او را ز من نيست
حديثم را كسی نشنيد ، نشنيد
درونم را كسي نشناخت ،‌نشناخت
بر اين چنگی كه نام زندگي داشت
سرودم را كسی ننواخت ، ننواخت
برونم كی خبر داد از درونم
كه آن خاموش و اين آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره ، آرام
كه در پشتش چه طوفان ها نهان بود
همه گفتند عيب از ديده ی تست
جهان را به چه مي بينی كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه
ولي دانم كه عيب از هستی ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد
كه چشمان مرا تابندگی نيست
جهان را گر نظاط زندگی هست
مرا ديگر نشاط زندگی نيست

اين روزامنتظره جواب دانشگاهم.......god help me


يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "

" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. " ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه

 

اره!!!!اما ديگه کسی برای اين حرفاارزشی قايل نيست!!!

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥  

 

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شيرين
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان ميگسلند
ما ز اقليمی پاک
که بهشتش نامند
به چنين رهگذری آمده ايم
گذری دنيا نام
که ز نامش پيداست
مايه پستی هاست
ما ز اقليم ازل
ناشناسانه به اين دير کهن آمده ايم
چو يکی تشنه به ديدار سراب آمده ايم
ما در آن روز نخست
تک و تنها بوديم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
يکزمان دانستيم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
ما همه همسفريم
کاروان ميرود و ميرود آهسته به راه
مقصدش سوی خداست
همه از سوی خدا آمده ايم
باز هم ره سپر کوی خداييم همه
ما همه همسفريم
ليک در راه سفر
غم و شادی به هم است
ساعتی در ره اين دشت غريب
ميرسد راهروی خسته به خرمکده ای
لحظه ای در دل اين وادی پير
ميرسد همسفر شاد، به ماتمکده ای
يک نفر در شب کام
یک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنيم
عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد
پای بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته به راه
مادر بخت سياه
عاشقانی که ز هم دور شدند
دخترانی که چو گل پژمردند
کودکانی که به غربت زدگی
خفته در گور شدند
همگی همسفريم
تا ببينيم کجا، باز کجا
چشممان بار دگر
سوی هم باز شود
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه
زندگی با همه معنی خويش
از نو آغاز شود
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شيرين
خاطراتی مغشوش
خاطرانی که ز تلخی رگ جان ميگسلند

کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥  


من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريکی
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

سلام.....زندگی تازگيها خيلی يک نواخت شده!!!!


کلمات کلیدی: