شادی

شاد باش

 
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱  

بعضی آدم ها به تو فکر ميکنند .بعضی از آنها به تو توجه ميکنند.بعضی ها عاشقت ميشوند.

بعضی ها آرزو دارند تو هديه شان را بپذيری .بعضی ها فکر ميکنند که تو برای آنها يک هديه ای !

بعضی ها دلتنگت ميشوند .

بعضی ها برای موفقيت هايت جشن ميگيرند .بعضی ها قدرتت را تحسين ميکنند .

بعضی ها ميخواهند فقط با تو باشند .بعضی ها حمايت تو را ميخواهند .

بعضی ها ميخواهند فقط با تو حرف بزنند .بعضی ها تنها ميخواهند دستت را بفشارند .

بعضی ها ميخواهند که تو هميشه شاد باشی.بعضی ها ميخواهند که هميشه سلامت باشی.

بعضی ها برايت آرزوی سعادت دارند .

وبعضی ها شانه هايت را برای گريه هاشان ميخواهند ...

و همه احتياج دارند تا اينها را به تو بفهمانند .اما هرگز از آرزوی کسی مگريز ٬ شايد اين تنها چيزی باشد که آنها در زندگی دارند.....

قبول دارم که درک همه آدماکارآسونی نيست!!!امابه نظرمن ميتونه کليدموفقيت توارتباطات باشه

****

آموخته ام.... بهترين كلاس درس دنيا,كلاسي است كه زير پاي پيرترين فرد دنياست.

آموخته ام.... وقتي كه عاشقيد,عشق شما در ظاهر نيز نمايان ميشود.

آموخته ام.... تنها كسي كه مرا شاد ميكند, كسي است كه به من ميگويد: تو مرا شاد كردي.

آموخته ام.... كه مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است.

آموخته ام.... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي نه گفت.

آموخته ام.... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما انتظار جدي بودن را دارد,همه ما به دوستي احتياج داريم كه لحظاتي با وي از جدي بودن به دور باشيم.

آموخته ام.... كه زندگي مانند يك دستمال لوله اي است,هرچه به انتهاي آن نزديك تر ميشويم سريعتر حركت ميكند.

آموخته ام.... كه پول شخصيت نمي خرد.

آموخته ام.... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي ميكند.

آموخته ام.... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نميدهد.

آموخته ام.... كه اين عشق است كه زخم ها را شفا ميدهد نه زمان.

آموخته ام.... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه ما عاشقش بشويم.

آموخته ام.... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم.

آموخته ام.... كه لبخند ارزان ترين راهي است كه ميتوان با آن نگاه را وسعت داد.

آموخته ام.... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم,اما ميتوانم نحوه برخورد با آنها را انتخاب كنم

**************************************

شمعها به آرامی می سوختند. فضا بقدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آنها را بشنوی.

اولی گفت: " من صلح هستم! با وجود این هیچ کس مرا برای همیشه روشن نگه دارد. من معتقدم که از بین می روم."

و بعد شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

دومی گفت: " من ایمان هستم! با این وجود من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم, بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم."

وقتی صحبتش تمام شد, نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

شمع سوم با ناراحتی گفت: " من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند."

و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان.....

کودکی وارد اتاق شد و شمعهای خاموش را دید و گفت:

" چرا خاموش شده اید؟ قرار بود که شما تا ابد روشن بمانید."

و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

بهد شمع چهارم گفت: " نترس, تا زمانی که من روشن هستم, می توانیم شمعهای دیگر را دوباره روشن کنیم, من امید هستم! "

کودک با چشمهای درخشان, شمع امید را برداشت و شمعهای دیگر را روشن کرد.

چه خوب هست که شعله امید هرگز در زندگیتان خامش نشود.هر یک از ما می توانیم امید, ایمان, صلح عشق را حفظ و نگهداری کنیم


کلمات کلیدی: