شادی

شاد باش

 
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٧  

روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند . خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز
.....
دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد
.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند
.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند . در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند
.
جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري‌ ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛

؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
؛؛ عشق ؛؛ رو به شوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟

غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني .
؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده
.
اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده
!!
در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست
!
از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟

شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!
؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده
.
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم
.
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودس را نگه دارد و بيهوش شد
.
پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود
.
؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود
.
؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛
.
؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟

دانايي گفت : اون زمان بود .
؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ..........................عشق چقدر بزرگ است .


پس بدون كه عشق با منه دوستم داشته باش اي عزيز رفته ار دست......


کلمات کلیدی: