دل وحشت زده در سينه من ميلرزيد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دست من ضربه به ديواره زندان كوبيد

"آي همسايه زنداني من

ضربه دست مرا پاسخ گوي !!

ضربه دست مرا پاسخ نيست

تا به كي بايد تنها ، تنها

وندر اين زندان زيست ؟!

ضربه هرچند به ديوار فرو كوبيدم

پاسخي نشنيدم

سالها رفت كه من

كرده ام با غم تنهايي خو

ديگر از پاسخ خود نوميدم

راستي ، هان چه صدايي آمد ؟

ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي !!؟

ضربه ميكوبد همسايه زنداني من

پاسخي ميجويد

ديده را ميبندم

در دل از وحشت تنهايي او ميخندم

بوی عيدمياد!!!بوی سال جديد!!!بوی ازنوشروع کردن!!!بوی سبزه تازه!!!

يک سال ديگه هم گذشت!!!

تواگردرتپش باغ خداراديدي........همت کن وبگوماهی ها........حوضشان بی آب است!!!!

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
آیدین حجازیان

سلام: از نظر من میشه ان قدر تلخ هم به زندگی نگاه نکنی مثلا میشه مثل این غزل مولوی به زندگی نگاه کرد: باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را میخورند هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم روزی دو، باغ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش بر کنم گردون اگر دونی کند، گردون گردان بشکنم ای که ميان جان من تلقين شعرم ميکنی گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم با آرزوی سالی پر از موفقيت

آوازه- فاطمه

سلام ايوووووووووووول عجب وبلاگ توپی دلم برات تنگ شده اينم يکی از شعرای مورد علاقهام يادمان باشد از اين پس که جفايی نکنيم ور که در خويش شکستيم صدايی نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پايی نکنيم