افق تاريك؛
دنيا تنگ؛
نوميدي توانفرساست.
مي‌دانم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />


وليكن رهسپردن در سياهي
رو به سوي روشني زيباست؛
مي‌داني؟


به شوق نور؛ در ظلمت قدم بردار.
به اين غم‌هاي جان آزار؛ دل مسپار!

كه مرغان گلستان‌زاد؛
- كه سرشارند از آواز آزادي -
نمي‌دانند هرگز؛ لذت و ذوق رهايي را.
و رعنايان تن در نور پرورده؛
نمي‌دانند در پايان تاريكي؛ شكوه روشنايي را.

فريدون مشيری

35.gif23.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید